بر می گردم
نمی دونستم اینقدر برام عزیز خواهد بود اون موقع 22 ساله بودم فقط میدونستم یه نی نی هستش که داره می آد و من مجبورم بزرگش کنم فقط خوشحال بودم که دارم بچه دار می شم عین همون روز که اولین عروسکم رو برام خریدن هر روز که می گذشت منم باهاش بزرگ می شدم هر لحظه اش برام شادی داشت مثل این بود که دارم با یه دنیایی نا آشنا؛ آشنا می شم درسته منم باهاش بزرگ شده شکل گرفتم یعنی دخترم داشت منو بزرگ می کرد نه من اونو ، 7 فروردین 67روز یکشنبه ساعت 10.25 بی هوشم کردن وقتی چشام رو باز کردم بغل تختم صدایی رو شنیدم نه این دیگه عروسک نبود این همون دختریه که الان داره 20 سالشو شروع میکنه حالا همون کوچولو تصمیم گرفته مهماندار بشه و چون تمام شرایطشو داره مصممتر تلاش می کنه منو راضی کنه نمی دونم چی کار کنم ای خدا همونطور که منو لایق دیدی و زن خلقم کردی تا لذت مادر بودن رو بچشم حالا هم قدرتی بده که دخترم رو از خطرات حفظ کنم بیماریها رو ازش دور کنم غصه رو ازش بگیرم همه ی خوبی هارو براش هدیه بدم می خوام صلاح همونی باشه که من می خوام. براش زحمت کشیدم مثل تمام مادران ؛ تلخ ترین مزه ها رو تو زندگیم چشیدم ولی افتخار داشتن دخترام هموشونو از م گرفت اصلا ناراحت نیستم که زندگیم را چرا به این صورت تلف کردم خوشحالم که همین زندگی پاداش منو با این دو دختر بهم داد و حالا با گذشت سالها بر لذت مادر بودنم افزوده می شه دوستشون دارم بی حد واندازه ؛وقتی با هم هستیم دو طرفم رو میگیرن مثل دو تا فرشته ی پاک . من قویترین بازو ها رو دارم من بزرگترین افتخارو دارم پس نمی تونم بمیرم چون مادر دو دختر زیبا رو هستم .
ميرم بالاي سرش خوابه دوست دارم زيره گردنشو با تمام قدرت بو كنم عطر تنش با نفسم ميكشم توي ریه هام آخ كه من چقدر دوستش دارم گردن زيباشو بوس ميكنم گرميه وجودش برام اميدي وصف ناپذيريه كه قدرتم ميده تا براش بمونم تا بجنگم زيباترين لحظه ي عمرم ديدن اون تو خوابه تويه آرامش ؛ از خدام مي خوام كه آرامششو ازش نگيره هميشه همينطور خوشبخت باشه ميگيرم بغلم تنم به تنش مي چسبه قلبشو حس مي كنم يعني زيباتر از اين روز برام خواهد بود ؟ صدايش در مي آد نكن.. مي گم بذار يه بار ديگه نفستو حس كنم هر چه بيشتر بهش نزديكتر ميشم عمرم ازش قوت ميگيره دست مي كشم به وجودش حسش ميكنم چشمم رو ميبندم مي خوام همه رو تو مغزم نقاشي كنم همينطور چشمام بسته است فكر مي كنم اين تن قدرته منه ؛ اين نفس اميده منه اين موجود دختر خودمه بچه ي خودمه پاره ي تنمه ؛ پ ا ن ي ذ امسال اول راهنمائي ميخونه زيبا رويم 11 سالشه ولي قدي بلند با پاهايي كشيده هيكلي لاغر با موهايي بلندو فرفريش كه صورته سفيدش رو زيبا تر ميكنه چش ابرويه سياهش سفيدي و زيباييه چهره اش رو هزاران برابر كرده مي بوسمش و از كنار تختش برخواسته مي رم سراغ م ه ز ا د نمي خوام بغلش كنم اونوقت اگه بيدار بشه و اون ضعف منو حس كنه ديگه حرفام براش مهم نمي شه ديگه مي دونه دوستش دارم و هيچ تلاشي براي نگه داشتن مهرمن نكرده و براي به واقعيت رسوندن آرزويه من كه رفتنش به دانشگاهه رو مذاره كنار پس از بالاي تختش چهره ي زيباش رو نيگاه مي كنم دوستش دارم بيشتر از چشمم مي خوامش اون غروره منه؛ افتخاره منه با قدي بلند و چشمايي درشت و اندامي لاغر و موهايي بلند كه هميشه خوشگليشو بيشتر به چشم مياره ؛م ه ز اد 19 سالشه دختر بزرگم پا به پايه من سختيها و شاديها رو تجربه كرده و هميشه سعي كرده كه من بهترينها رو داشته باشم و همه جا كنار من با افتخار همراهم بوده و باز او بود كه منو به قبول واقعيتهايي وادار كرد و باعث موفقيتم در زندگي با پدرش شد اين دو موجود مهربون ؛اين دو زيبارو با شاديهاشون با خندهاشون و رقص و پاي كوبيهاشون بهشتي برام ساختن كه با دنياها عوض نمي كنم هم ميون خونواده ي پدر و هم مادري احترام خاصي رو به خودشون اختصاص دادن ادبشون تو هر دو خونواده زبون زده همه شده ؛خداوند بختشونو زيبا تر از خودشون بكنه و سفيد تر از تمام سفيديها عالم .
اينك موج سنگين گذر زمان است كه در من مي گذرد.
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.
اينك موج سنگين گذر زمان است كه چونان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.
(احمد شاملو)
مامان غضنفر كجاست ؟ دلم براش تنگه ... خانوم غضنفر كو ؟ بيارش باهاش بازي كنم ...... غضنفر كوچكترين فرد خونه است كه چهل روزه است و يك ماهه اومده خونمون غضنفر بچه گربه اي كه از خيابون پيداش كرده و پرسون پرسون كه اين حيوون رو چيكار كنن اومده رسيد خونه ي ما و من كه عاشق حيوونهام بخصوص پيشان هستم! شدم پرستار اين موجود زيبا و حالا غضنفر خان رو با قطره چكان شير ميديم هر روز التماس خدا ميكنيم كه برامون نگهش داره و هر ده روز براي معاينه نزد دامپزشك مي بريم تا صبح از سبدش مياد بيرون و روتخت خودمون وبچه ها مي خوابه موقع بازي زيباترين چهره و ملوسترين قيافه رو به خودش ميگيره اگه به دلايلي اجبارا تو خونه تنهاش بذارم با هزار نذر و نياز بر مي گردم كه غضنفر چيزيش نشده باشه تميزترين ونرومترين رخت خواب عروسكه بچه ها به غضنفر خان اختصاص داده شده ساعتهايي كه بابايي خونه نيست رو مبل مخصوص بابا مي خوابه پ ا ن ي همش ناراحته كه چرا مبل بابا رو دوست داره و همگي به اين نتيجه رسيديم كه چون تو اين خونه يه مرد هستش و غضنفر هم پسره خودشو با تنها مرد خونه يكي ميبينه و به اين دليل بابا رو دوست داره ولي واقعيت امر اينه كه بابا تنها فرد وخونه است كه باهاش اروم بازي ميكنه و اگه رو پاهاي بابا بخوابه تا اون ساعتي كه بيدار نشه بابا از جاش تكون نمي خوره و انتخاب اسم هم باز به عهد ه ي من بود منهم غضنفر كه خشنترين اسم برايه يه مرده رو انتخاب كردم ولي به اسمهاي مظفر و تيمور هم صدا زده مي شود
و غضنفر زيباترين و ملوسترين موجود هستش كه براي هر تك تك افراد خونه و حتي آشنايان عزيزترين شده و چشم و چراغ خونه شده
مثل يه رويا شيرين بود مثل يه لذت فراموش نشدني ؛ رويايي كه ستونه بودنم بود زيبايي كه ميتونست با بودنش طولانيترين عمر و روشنترين نور رو برام به همراه داشته باشه ؛ترس از تموم شدن رويا طول روزها آزارم مي داد ولي الان به اين نتيجه رسيدم كه ترس نمي تونه كمكم باشه بايد راهي ديگه رو انتخاب مي كردم بعد از تموم شدنش مي تونستم بزارم داخل يه قاب زيبا و تا آخرعمر با ديدنش ياد شيرينيه زندگي باشم يا فكر كنم آنچه در گذشته وجود داشت فريب بود ؛حبابي بود؛حرفهايي كه شنيده بودم دستهاني رو كه با محبت وخالي از ريا فشرده بودم راههايي رو كه با اميد پيموده و با نا اميدي باز گشته بودم.آنچه را كه داده بودم و آنچه رو كه در مقابل بدست آورده بودم يا به من بخشيده بود به ياد آوردم هيچ چيز جز هيچ در آنجا وجود نداشت !يك هيچ كه درهمان هيچ بودنش انسان تلخي و اندوه عميقي را احساس مي كرديك هيچ كه در عين حال درد آور و كشنده است و من فكر كردم كه براي رسيدن به همه چيز بايد تغيير فرم و روحيه بدهم بايد مثل ديگران بشم ؛ولي نشد و نمي شد كه مثل ديگران شود هر چند مي دونستم كه در چشمان و دستان آدميان جزء فريب و ناراستي نبايد جست« آيا همه ي مردم در لحظه ي برخورد با ما به همان ترتيب مي انديشند كه ما در مورد آنها انديشه مي كنيم ؟ اگر اينطور بود كه ديگر جاي گله و شكايتي باقي نمي ماند .اما چشمها دروغ مي گويند چشمها خيلي زود و به آساني دروغ مي گويند و نقش حقيقت را بايد در آينه ي ديگري جستجو كرد»
دنياي سايه ها
شب به روي جاده ي نمناك سايه هاي ما زما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي كه مي لغزد
سرد و سنگين بر فرازشاخه هاي تاك
سوي يكديگر بنرمي پيش مي رانند
شب به روي جاده ي نمناك
در سكوت خاك عطر آگين نا شكيباگه به يكديگر مي آويزند
سايه هاي ما.............
همچو گلهايي كه مَستنداز شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما
نغمه هايي را كه ما هرگز نمي خوانيم
نغمه هايي را كه ما با خشم
در سكوت سينه مي رانيم
زير لب با شوق مي خوانند
ليك دور از سايه ها
بي خبر از قصه ي دلبستگي هاشان
جسمهاي خسته ي ما در ركود خويش
زندگي را شكل مي بخشند
شب به روي جاده ي نمناك
اي بسا من گفته ام با خود
«زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟»
«يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟»
اي هزاران روح سرگردان؛
گرد من لغزنده در امواج تاريكي؛
سايه ي من كو؟
«نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم»
سايه ي من كو؟
سايه ي من كو؟
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من روي معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته ي درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نو ميدي
پا نهددر سرزمين سرد و بيگانه ؟!
آه........اي خورشيد
سايه ام را از چه از من دور ميسازي؟
از تو مي پرسم:
تيرگي درد است يا شادي؟
جسم زندانست يا صحراي آزادي؟
ظلمت شب چيست؟
شب؛
سايه ي روح سياه كيست؟
او چه مي گويد؟
او چه مي گويد؟
خسته و سر گشته و حيران
مي دَوَم در راه پرسشهاي بي پايان
فروغ فرخزاد
روحم آزرده از اين كشمكش ياس و اميد
تو مخواه آنكه به ناميديم افزوده شود
درد من ز آنچه مي داني و مي بيني نيست
عشق من غير همين زنده و نفريني نيست
شكوه ام از خود وبي حاصلي عمر من است
درد اين زندگي از تلخي و شيريني نيست
ابر سنگين زمان يكسره مي باردوما
چه شتابنده چو يك قطره از آن بارانيم
حتي اگه كرولال باشي در مقابل حادثه ،واكنش نشون مي دي به اعتراض يا تائيد ! تو زندگي يه موقعهايي انسان به ناپايداريها تسليم ميشه اگه من رو بعضي وقتا سركش و ياغي ويا آروم و بي خيال مي بينين نشون گر همين ناپايداريهاست هميشه بيم انهدام باعث مي شه كه خودمو از درون متلاشي ببينم زني كه در جواني شكست خورده و مدتها در نوسانهاي زندگاني و نشيب و فراز آن شركت داشتم فكر مي كنيد يه همچي فردي چه واكنشي از خودش نشون مي ده هميشه آروم و تسليم هست يا بعضي وقتا كاسه ي صبر لبريز شده و ديوانه وار پا رو همه ي اميدها گذاشته و ترسي از هيچ چيزي مثل آبرو نداشته باشه هيچ به اين نكته توجه نكرده بودم كه" بايد از چيزي كاست تا به چيزي دست يافت." روزايي بود كه نيروي نگه داشتن زندگيم قدرتي خاص بهم مي داد به خاطر تنها مردي كه برام حكم معبود رو داشت ولي گذشت زمان تو خالي بودن اونو بهم ثابت كرد و خودش منو رنجوند دوستش داشتمو پدر بچه هام هست ولي اينجا هم شكست خلائي تو زندگيم بوجود آورد ده سال پيش بود كه بازگشتم به سمت مردي كه مثل كوهي بود مي تونستم در آرامش و اطمينان كامل بهش تكيه كرده و باشم؛ پدرم هميشه با بوسه اي كه به پيشونيم مي ذاشت؛آرومم ميكرد افتخار زن بودنم رو تو چشماش حس ميكردم و همين مرد باعث مي شد تا با قدرت صبر در مقابل زندگي مقاومت كنم دستم تو دستش بود ونگاهم به نگاهش من و دخترام؛ او هم رفتو باز سنگينتر شدم وتنها تر ، 2سال داره تموم ميشه كه يه رنگي اومد تو زندگيم به سفيدي و بلند پروازيه ابرا بود و به براقيه سراب هر چه نزديكتر شدم بي رنگتر شد مثل آرزويي دست نيافتني بود تنها سفيدي كه با گذاشتن سياهي جاي خود بزرگترينها رو ازم گرفت "لحظه هاي بي اعتبار زيستن از پي يكديگر مي آيند و مي گذرند ."
زن مي پذيرد و تحمل مي كند.روشنيه عشق بايد هستي او را روشن كنه و نوعي معصوميت و بي خبري در او بوجود بياره ؛نوعي معصوميت كه هيچ مانع و شكستي نتونه اونو از ميان بر دارد ...........................
اين كتاب بي سرآنجام است و تو
صفحه ي كوتاهي از آن خوانده اي
مرگ من سفري نيست
هجرتي است
از وطني كه دوست نمي داشتم
بخاطر مردمانش
خود آيا از چه هنگام اين چنين
آيين مردمي
از دست
بنهاده ايد ؟ !
( شاملو )
شهر آشوب كتابي كه سرگذشت فروغ فرخزاد رو بازگو كرده واقعا زندگي زني كه تو اون دوران ا علَمي رو به تنهايي به دوش كشيد تا برابري زن و مرد راثابت كنه ؛و از طرف قشري با سطح فكري پايين يك زن هرزه ياد شد؛ مي تونه تو دهني باشه براي كساني كه سخن گفتن براشون مثل....... بوده و براي جمع كردن نظرياتي از ابلهاني مانند خود استفاده كرده و بارها بارها زنها رو تحقير كردن از قديم گفتن كه جواب ابلهان خاموشي ست ولي تو اين مدت نتونستم بي تفاوت به اين مسئله بگذرم پًست تحمل از دست رفته ي يه فرد نشانگر شخصيتش بود آخه آقاي محترم برداشت شما تو شرايطي كه بزرگ شدي نمي تونه بيشتر از اين باشه براي شما توهين كردن راحتتر از قبول منطق هستش و من مي دونم اگه گذرت اينجا بيافته هر چي دلت خواست بارم خواهي كرد چون افرادي با فرهنگ شما هيچ واهمه اي از هيچي ندارن .......
يه جا تو كتاب شهر آشوب خوندم كه فريدون مشيري به فروغ در مقابل مخالفتهاي قشر نادان جامعه ي اون دوران از شعراي فروغ به فروغ ميگه كه :در حال حاضر مشكل ما گروه اخلاق گراي جامعه اند.بدبختانه اونايي هم كه موافقند جرات بيان ندارند.
و فروغ در جواب ميگه:
شيخي به زني فاحشه گفتا مستي
هر لحظه به دام دگري پا بستي
گفتا هر آنچه گويي هستم
اما تو چنان كه مي نمايي هستي؟
مهم نيست تو اين مملكت مردي مثل شما تفاوت سخن گفتن و چيزه ديگه رو نمي توني تشخيص بدي و دهن رو با كلماتي نپخته پًر كرده و پس ميدين مهم اينه كه بدوني اين ناسازگاري مادران با دختران هيچ وقت به قتل ديگري نيانجاميده و لي مرداني بودند و هستند در طول تاريخ كه به خاطر قدرت؛ همجنس خود يعني پدر؛برادر؛و حتي فرزند پسر خود را به سادگي كشتنه يه سگ كشتن پَستي مردان مشهور عالم و آدم هستش و لازم نيست اينجا من تذكر بدم نمي خواستم به اين صراحت مثل خودت بي پرده حرفام رو بگم ولي تحمل هم حدي داره؛ ديگر آقايون محترم هم اميدوارم منو ببخشن زير بار توهين موندن منو مي كشت اونم از طرف كسي كه چشم ناپاكش هميشه به دنبال زنهاست ومغز مجروحش هم هميشه ضد زنهاست حتي معرفتي از انسان بودن رو هم به خواب نديده
2
FOR EACH SCENE . I NOTICED TWO SETS OF FOOT PRINTS
IN THE SAND . ONE BELONGING TO ME ..
AND THE OTHER TO GOD .
سلام به اولين روزاي سالي نو سلام به همه كه تو اين يك سال گذشته همراهم بودن و خداحافظ به سالي كه گذشت سالي كه با اومدنش بيماري پدر رو برامون آورد و سالي كه پدر رو ازمون گرفت سالي كه نياز تكيه به پدر در اون مرد؛ نيازي كه از اين به بعد هميشه بي جواب خواهد ماند
من تو دوران زندگيم سختترين روزايي رو كه يه زن ميتونه تجربه بكنه پشت سر گذاشتم و هميشه پيروز بودم با افسردگيهام كنار اومدم اونا رو تا حدودي كنترل كردم زيباترين عشق رو در وجود همسرم و دخترام يافتم و زشتترين حس نفرت رو از مرداي جامعه ام هديه گرفتم بارها بارها پرتگاههاي سرنوشت رو با ساختن پلي از صبر پشت سر گذاشتم هميشه اون ته قلبم يه اميدي پروروندم كه با ناميدي بجنگه؛ تا نصفه هاي راه همسرم با من بود بعد از اون من شدم همدمش تا بزرگترين اشتباه و دشواريه زندگيشو با سازش حل كنم ولي متاسفانه طي اين روزهاي سازش بود كه من يه چي رو گم كردم ؛ عشق به همسرم بود؛ از درونم بيرون رفت هر چه تلاش كردم نتونستم نگهش دارم و حالا تلخترين حس سراغم اومد تنهايي؛ كه مي تونه مقاومترين انسانها رو نابود كنه و از پا انداخته و سيا هيهارو به همراه بياره ؛اينها قصه نيست يه حرفه از يه زن كه تو سن 41 سالگي هستش و تمام لذتهاي زندگي هنوز درونش زنده است تمام اون حسهايي رو كه در سالها پيش حس ميكرد يه چي ديگه بود ولي الان يه مزه ي ديگه اي داره دو بار مادر شدم دومين حاملگي و نوزادم برام رنگي از زيباييهاي دنيا رو به همراه داشت كه در اولين حاملگي و نوزادم نيافته بودم هر چه راه طي ميشه حسهام قويتر ميشن دوست داشتن ؛ مهر ورزيدن ؛شاد بودن همشون درونم بزرگتر از سالهاي گذشته ميشن ؛پس من نمي تونم اوني كه ازم مي خوان باشم داشتن يه روح سفيد مگه چقدر مي تونه براي يه انسان جرم داشته باشه اونم براي كسي كه زندگي رو با تمام سختي هاش دوست داشته و الان هم زنده هست
و اما تویی که همیشه خواهی بود
تیناب دوست خوب سال نو رو هم بهت تبریک میگم همه ی دوستا رو تک تک تونستم تبریک بگم ولی شما بلگ ندارین یا من آدرسش رو ندارم به هر حال امیدوارم که سالی پر برکت و خوبی داشته باشی
يه راز
همون شد عاقبت ديدي كه گفتم مي دونستم كه از چشمت مي ا وفتم
مي دونستم كه عشقت واقعي نيست يه جنس حرف تو از عاشقي نيست
برام روشنتره از روزه روشن ،نبود چشم تو دنبال دل من
تو اي آشفته حاله من تو اي خواب و خيال من
امان از نازو افسونت سر زلف پريشونت
هزار جور آسمونه عشق رو ديدم هزار جور قصه از مردم شنيدم
خودم رسوايه عشاق زمونم خودم استاد درس عاشقونم
خودم آفتاب و مهتابم تو اين خط خودم هفت خط كارم در محبت
1
I HAD A DREM ……..
I DREAMED I WAS WALKING ALONG THE
BEACH WITH GOD
ACROSS THE SKY FLASHED SCENES FROM MY LIFE
يه آدم چقدر مي تونه گذشت داشته باشه وبه خاطر اون گذشتش يه روز جونش هم به خطر بيافته؛ تنها كسي كه اين بزرگي رو مي تونه داشته باشه مي تونه يه مادر باشه، تنها مادران كه قلب به اين بزرگي دارن. كاش گذشتي نبود كاش دِيني به گردني نبودو حالا اگه پاي دو تا مادر در ميون باشه يعني يه مادر فدا كاري مي كنه براي بچه اش و اون بچه هم خودش مادر باشه او كدوم رو بايد انتخاب كنه شاهد از دست رفتنه مادرش باشه يا بايد سرنوشت بچه هاي خودشو ببينه هيچ كس دلش نمي خواد اين وسط باشه هم دختري براي مادري بي نظير و هم مادري براي دختراي زيبا هيچ ميشه حدس زد ؟ كه در مقابل اون مادر با اون قلب بزرگ آدم چقدر بايد خود خواه باشه كه نخواد ببينه داره چه اتفاقي ميافته .نمي دونم واقعاَ نمي دونم چرا سر نوشت با من تا اين حد بازي كرد اگه يه اتفاق بدي بيافته چي ميشه نمي خوام به چيزي ديگه فكر كنم مي خوام گذشت زمان همين لحظه بايسته مي خوام قبل از اينكه اتفاقي بيافته روحمو از جسمم بگيرم
اینو بدون همه جا و همیشه تو هر شرایطی با منی
داره بهار نزديك مي شه همه دارن يه جواريي خودشونو آماده ميكنن و اين اولين نوروزه ه بايد بدون پدر باشه سالي كه شروعش ياد و خاطره عزيزي روكه هر سال قدرت تحمل رو به ما مي داد رو ديگه به همراه نداره عدم وجود بزرگترين فرد زندگيم تلخترين روزا رو برام به همراه داشته تجسم اينكه ديگه پدر به قول خودش هم به پيشواز سال جديد مي رفت و هم به پيشواز فرزنداش ديگه به پيشوازمون نمي اد برام عذاب آوره ؛ و تو اين پايان سال مادرم؛ مامان نازنينم بهترينم داره يه جوري ناراحتي پنهان خودشو رو ميكنه مادرم بعده 3 روز بستري تو بيمارستان اونجا؛ اومده و فردا بايد يه جراحي رو ش انجام بشه كاش اين سالي كه برامون از همون آغازش ناراحتي داشت زودتر تموم بشه.
يه مهمون داريم فكر كنم اين مهمون حالا حالا ها با ما بمونه اونو همسرم از خيابون آورده ولي معلومه يه گربه ي خونه گي هستش خوشمل و نازه اسمش رو هم گذاشتيم« ناز » جالبه بابايي كه اون همه راه رو تا اينجا آورده الان ازش مي ترسه ولي بچه هام مثل خودم حيوونا رو دوست دارن نمي دونم تا كي ميتونم نگهش دارم تازگيها متوجه شدم كه با اين كه از كودكيم گربه داشتم ولي الان آلرژي دارم و بعد از يه مدت خارش شديدي مياد سراغم حالا ببينم كه اين تازه وارد كه شسته و تر تميز داره خونه رو ورانداز ميكنه تا كي شانس موندن رو خواهد داشت شايد اين حيوون يه آرامشي رو بياره ...
و باز از تيناب كه پيشنهادي رو داده بود تشكر مي كنم از اون شعر قشنگت هم ممنون
دلم براي يه نفر تنگه
يه راز
يه شب اومدي به خوابم تو گوشه ي اطاقم
رو ديوارا نوشتي ديگه دوستت ندارم
يهو آسمون صدا كرد واسم دنيا رو سياه كرد
دو دست از تويه ابرا تو رو از من جدا كرد
اي خدا يه كاري كن اينا فقط تو خواب باشه
تويه بيداري مي خوام فقط كناره من باشه
تويه خوابم تو رو يك پرنده ديدم دنبالت پر زدم و به تو رسيدم
هر چي گفتم تو صدامو نشنيدي يهو از من بريدي تنها پريدي
كي مي خواد خوابمو تعبير بكنه گريه مو به خنده تبديل بكنه
همه چي داره بي رنگ مي شه كم كم پر رنگترين ها كه هميشه مركز توجه بودن؛ دارن بي رنگ مي شن ديگه فكر نمي كنم رنگي برام وجود داشته باشه اونايي كه خودشون خواستن رنگشون رو از دست بدن خبر از ارزش نداشتن پس بي رنگ شد نشون رو نبايد مهم دونست چون از اول رنگي نداشتن من خودم رنگشون كرده بودم كه خوشگل ببينمشون ؛ چون دوستشون دارم (دردیم صیغمازداغلارا دوندوم ویران باغلارا)
این شعررو با دقت بارها و بارها خوندم آیا کسی هست که به سوال هاش جواب بده ؟آیا یه مرد متوجه می شه که اینها یعنی چی ؟
دنياي سايه ها
شب به روي جاده ي نمناك سايه هاي ما زما گويي گريزانند
دور از ما در نشيب راه
در غبار شوم مهتابي كه مي لغزد
سرد و سنگين بر فرازشاخه هاي تاك
سوي يكديگر بنرمي پيش مي رانند
شب به روي جاده ي نمناك
در سكوت خاك عطر آگين نا شكيباگه به يكديگر مي آويزند
سايه هاي ما.............
همچو گلهايي كه مَستنداز شراب شبنم دوشين
گويي آنها در گريز تلخشان از ما
نغمه هايي را كه ما هرگز نمي خوانيم
نغمه هايي را كه ما با خشم
در سكوت سينه مي رانيم
زير لب با شوق مي خوانند
ليك دور از سايه ها
بي خبر از قصه ي دلبستگي هاشان
جسمهاي خسته ي ما در ركود خويش
زندگي را شكل مي بخشند
شب به روي جاده ي نمناك
اي بسا من گفته ام با خود
«زندگي آيا درون سايه هامان رنگ مي گيرد؟»
«يا كه ما خود سايه هاي سايه هاي خويشتن هستيم؟»
اي هزاران روح سرگردان؛
گرد من لغزنده در امواج تاريكي؛
سايه ي من كو؟
«نور وحشت مي درخشد در بلور بانگ خاموشم»
سايه ي من كو؟
سايه ي من كو؟
من نمي خواهم
سايه ام را لحظه اي از خود جدا سازم
من نمي خواهم
او بلغزد دور از من روي معبرها
يا بيفتد خسته و سنگين
زير پاي رهگذرها
او چرا بايد به راه جستجوي خويش
روبرو گردد
با لبان بسته ي درها؟
او چرا بايد بسايد تن
بر در و ديوار هر خانه ؟
او چرا بايد ز نو ميدي
پا نهددر سرزمين سرد و بيگانه ؟!
آه........اي خورشيد
سايه ام را از چه از من دور ميسازي؟
از تو مي پرسم:
تيرگي درد است يا شادي؟
جسم زندانست يا صحراي آزادي؟
ظلمت شب چيست؟
شب؛
سايه ي روح سياه كيست؟
او چه مي گويد؟
او چه مي گويد؟
خسته و سر گشته و حيران
مي دَوَم در راه پرسشهاي بي پايان
هي بهش مي گم صبر كن بذار منم بهت برسم گوشش بدهكار نيست مي گه تو يه كم بجنب من دارم اوني رو كه شروع كردم به انتها مي رسونم اوني رو كه دستورم دادن اجرا ميكنم من بايد هر چه زودتر تموم بشم حالا اين تويي كه آروم و صبور تكون مي خوري تو مي خوايي بهتر ينها رو ببيني و همپايه زيباييها باشي ولي من بايد طي بشم سپري بشم با گذشت من جسمت هم مجبوره خواسته نا خواسته با من پير بشه تلاش تو بي نتيجه خواهد بود روحي كه نمي خواد همراه جسمش باشه، اگه قدرت داري نگهش دار ببين جسمت مي تونه بشينه منتظرت بشه تاببيني كي اشتباه ميكنه ؛ من اگه نتونم تو رو دنبال خودم بكشم برام مهم نيست چون مهم جسمه كه مجبوره با من تموم بشه تو اصلا نيا هر كاري دلت مي خواد بكن يه روز مي رسه كه ميفهمي بايد دست در دست جسمت و من طي ميشدي ؛ من نگران و مضطرب بودم دلم نمي خواد حرفاشو باور كنم مي خوام باشم دلم مي خواست دست وپايش رو به زنجير ببندم تا اون از گذشتش بمونه ولي مي دونستم بي نتيجه خواهد بود تو همين درماندگيه روحم جسمم گفت نگران نباش بذار زمان هر چي مي خواد بگه و هر چي دلش مي خواد سريعتر بگذره من بعضي وقتا با اميد مي تونم ازش فاصله بگيرم و به تو نزديكتر باشم من مي تونم غمها رو پس زده و شاد باشم زمان جايي كه شادي باشه خودش هم آروم ميگيره ولي تو هم بايد از سركشي دست كشيده خودتو به ما برسوني .....
يه روز همه چي تموم مي شه ولي فعلا بهش فكر نمي كنم .
يه روزايي بود كه شعراي فروغ برام كاملا نامفهوم بود ولي الان تو هر گوشه اش برام سخني كه دركش فقط براي يه زن امكان داره؛ هستش رو مي بينم ؛مي فهمم كه زن بودن با لذت و نفرت همراهه
راز من ( فروغ فرخزاد)
هيچ جز حسرت نباشد كار من
بخت بد؛بيگانه اي شد يار من
بي گنه زنجير بر پايم زدند
واي از اين زندان محنت بار من
واي از اين چشمي كه مي كاود نهان
روزوشب در چشم من راز مرا
گوش بر در مي نهدتا بشنود
شايد آن گمگشته آواز مرا
گاه مي پرسد كه اندوهت ز چيست
فكرت آخر از چه رو آشفته است
بي سبب پنهان مكن اين راز را
درد گنگي در نگاهت خفته است
گاه مي نالد به نزد ديگران
كودگر آن دختر ديروز نيست
آه؛آن خندان لب شاداب من
اين زن افسرده ي مرموزنيست
گاه ميكوشدكه با جادوي عشق
ره قلبم برده افسونم كند
گاه مي خواهد كه با فرياد خشم
زين حصار راز بيرونم كند
گاه مي گويدكه:كو،آخرچه شد
آن نگاه مست و افسونكار تو؟
ديگرآن لبخند شادي بخش و گرم
نيست پيدا بر لب تبدارتو
من پريشان ديده مي دوزم بر او
بيصدا نالم كه :اينست آنچه هست
خود نمي دانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم:چه خوش رفتم ز دست
همزباني نيست تا بر گويمش
راز اين اندوه وحشتبارخويش
بيگمان هرگز كسي چون من نكرد
خويشتن را مايه ي آزار خويش
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
پاي در زنجير مي نالم كه هيچ
الفتم با حلقه ي زنجير نيست
آه ؛ اينست آنچه مي جستي به شوق
راز من راز زني ديوانه خو
راز موجودي كه در فكرش نبود
ذره اي سوداي نام وآبرو
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست
جز وجودي نفرت آور بهر تو
آه اينست آنچه رنجم مي دهد
خدمت دوست عزيز تيناب اگه من اون قسمتو نقطه گذاشتم دليل بر خود سانسوري نبوده ؛ دلم نمي خواست به خواننده هاي محترم بي احترامي كنم درسته من توخيلي از پستام خود سانسوري دارم ولي اين يه مورد به خاطر حفظ شان بوده
بهش هر چي ميگم گوشش بدهكار نيست "م ه ز ا د نكن اين حوله هايي رو كه با خط چشمت كثيف كردي ديگه لكشون نمي ره مي گه" مامان حالا بي خيال شو (ياد آرميتا افتادم )يهو ديدم خانم رژي رو كه زدن نپسنديده و براي پاك كردن حوله ي حمام پدر رو انتخاب ميكنه و با كناره ي قسمت پايين لبش رو پاك كرد چون دستمال كاغذي پوست خانم رو اذيت مي كنه افتاده به جون حوله هاي خونه دلم به حال بابا سوخت و براي انتقام گفتم " ميدوني خانوم درست با اون قسمت كه رژت رو پاك كردي بابات ......... خشك ميكنه " كه فريادش بلند شد كه اه مامان ديگه تا عمر دارم دست به حوله ي هيچ كس نمي زنم آخيش دلم خنك شد هر كاري مي كردم به اين زودي تو كله اش نمي رفت و نتيجه نمي داد بعضي وقتا فكر ميكنم تربيت بچه زياد هم سخت نيست فقط باهاش بايد رو راست بود
دخترم تو آزمونهاي دو هفته اي كنكور داره روز به روز بهتر مي شه تنها آرزوم ديدن اون روزه كه م ه ز ا د م تو رشتيه مورد علاقه اش قبول شده زيباترين روزا رو براش آرزو ميكنم
يه راز
نه سحر ديگر شام تيره ي هجران دارد
نه اثر ديگر آه سينه سوزان دارد
دل من ديگر با اين روز پريشان خو كرد
به قفس مهر و الفت مرغ پريشان دارد
به خود نمي پردازم با سوز دل مي سازم
با تنهايي خو دارم چون عشق او دارم
سر بر زانو دارم با آشفته سري
گر جام مي برگيرم شوري از سر گيرم
چون آتش درگيرم در اين بي خبري
ديشب يادت با ما بود رويايي بس زيبا بود
شمع و بزم تنهايي خون دلم چون مي در مينا بود
من راز عشق و شيدايي در چشم تو مي خوانم
من سوزو رنج تنهايي از جور تو ميدانم
ميخندم و ميگريم ديوانه چنين بايد
ميسوزم ومي سازم پروانه چنين بايد
دارم تلاش مي كنم كه آروم زندگي كنم ميدونم گاهي خداوندبركتي را پس مگيره تا در درك بهتر آن به شخص كمك كنه خداوند مي دونه كه يه روح راتا چه سطحي مي تونه بيازمايد و هرگز از آن سطح فراتر نميره ..... اگر خداوند آزمون دشواري را بر ما تحميل ميكنه همواره الطاف كافي نيز نسيب ما ميكنه ، حتي شايد بيشتر از كافي ،
یه راز
باز دلم پر خونه امشب چشم من گريونه امشب
اشكم از ديده روونه نم نم بارونه امشب
دامن من شد دوباره آسمون پر ستاره
زندگي در چشمم شبهاي بي مهتاب رو ميمونه
بي تو ابر گريه بارم بي تو شور ناله دارم
بي تو رنجور و پريشون بي تو سردر گردون و حيرون
بي تو من همچون غريبي خسته و سر در گريبون
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی نه پیامی نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
ميگم كجايي ؟ميگه تو خيابونم داره برف مي آد . ميگم داري بچه گول مي زني! اونجوري كه گوشه من مي گه تو درونه يه اتاقي نه خيابون . ميگه نه اشتباه مي كني . بله اون فكر ميكنه كه من گول خوردم ولي اون نمي دونه كه من گول نمي خورم ديگه ياد گرفتم گول بزنم اگه اون تا چند سال پيش تو اين لذت (گول زدن من )تنها بود ولي الان بايد بدونه كه چي پرورش داده. من ياد گرفته بودم كه يه رنگ باشم و از دروغ بترسم .نه گول زده بودم نه گول خورده بودم ، دروغ برام هميشه به شكل يه كلمه بود و واقعيتي به صورت گفتار و يا كردار نداشت. تو اون عالم بچگي تو اون خونه ي پدري صداقت آموخته و درستي رو ديده بودم و همه چي زيبا بود ولي چه زود دنيام رو ازم گرفتي و نشونم دادي كه نامرد راحتتر زندگي مي كنه تا مرد ؛ بد غالبتر از خوبه و حالا من با اين منه بدجنس چي كار كنم چطوري منه بد رو مهار كنم تا از تو جلو نزنه آخ كه كاش گوش ميدادي چي ميگم كاش مي دونستي داره دير ميشه بايد زود جنبيد بايد يه چاره اي انديشيد من كه ديگه نه انديشه اي دارم نه وجودي ؛كاش همه ي اينها يه قصه بودن كاش بازم من خواب بودم ؛ چرا بيدارم كردين ؟ چرا نذاشتين نفهميده زندگي كنم تا گلايه وانتظاري نداشته باشم چرا روزايي كه من بد ميگم همه آماده اند براي محكوم كردنم و زماني كه من حق مي گم همه سكوت مي كنند
یه راز
دلم تنگه براي گريه كردن كجاست مادر كجاست گهواره ي من
همون گهواره اي كه خاطرم نيست همون امنيت حقيقي و راست
همون جايي كه شاهزاده ي قصه دختر فقير و مي خواست
همون شهري كه قد خود من بوداز اين دنيا ولي خيلي بزرگتر
نه ترس سايه بود نه وحشت بادنه من گم مي شدم نه يك كبوتر
نگو بزرگ شدم نگو كه تلخه نگو گريه ديگه به من نمي آد
بيا منو ببر نوازشم كن دلم آغوش بي دغدغه مي خواد
تو اين بستر پائيزي مدفون كه هر چي نفسه سبزه بريده
نمي دونه كسي كه سخته موندن مثل برگ رويه شاخه ي تكيده
ببين شكوفه ي دلبستگيها م چقدرآسون تو ذهن باد ميميره
كجاست اون دست نوراني و معجز بگو بياد دستمو بگيره
كجاست مريم ناجي مريم پاك چرا به ياد اين شكسته تن نيست
تو رگ بار هراس و بي پناهي چرا دامن سبزش چتر من نيست
م ه ز ا د اينو براي من و پدرش مناسب ديد
تو را از بين صدها گل جدا كردم
تو سينه جشن عشقت رو به پا كردم
براي نقطه ي پايان تنهايي
تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم
عشق من
وقتي صداي فرزين واين آهنگ از گوشي همراه من به گوش مي رسه يعني كه همسر جان سراغ منو ميگيره اين نواي دلنواز منو نزد همنفسم مي بره اين آهنگ رو دوست دارم، يعني من همسرم رو دوست دارم؟! كاش اون مي دونست كه چقدر دلم ازش رنجيده كاش مي دونست كه دوست داشتن اون نمي تونه منو برگردونه يه روزي پر بودم از مهرش ولي حالا بي توجهي هاش منو ازش دور كرد يه روز بود كه م ه ز ا د كوچولو بود من و دختر كوچولو به بابا عادت كرده بوديم و تا عصر و اومدن بابا طاقت نداشتيم لباسهاش رو بو مي كرديم تا دلمون تنگش نشه ولي باز تا صداي بابا رو از پشت تلفن نميشنيديم هر دو بي قرار بوديم ونا آروم ، وقتي دير ميكرد و نگراني منو دختركم ميديد مي گفت ماماني نگلان نسو بابا مياد و بوشت ميكنه ،دوست داشتم نفسش رو بو كنم و جون بگيرم قدرت وجودش برام مثل دنياي دست نيافته اي بود هميشه نگران بودم كه نكنه يه روز بشه من اين مقدسترين مرد رو دوست نداشته باشم تو سختترين شرايط همراهش بودم به خاطرش براي بيرون كشيدن از چنگ بديها چه ها نكردم و سر در مقابل نامردا خم كردم ولي يه روز رسيد كه من دريافتم همه چي بيهوده بوده؛كاش مي فهميدي، تو ميتونستي خوشبختي منو ابدي كرده و خودت هم از اين فضا لذت ببري و فكر نكردي اين زن هميشه احمق نمي مونه و يه روز بيدار مي شه؟ يه روز ميرسه كه طغيانش زندگتو سياه ميكنه؛روزايي رو به خاطرت بيار كه به خاطر دوستات چه برخوردهایی ازت دیدم و چون دوستت داشتم قبولت داشتم وقتي اون بوي نفرت انگيز از تنت مياد دنيام تاريك ميشه نتونستم اين يه مورد رو هضم كنم و سازش كنم مهرت رو از دل بيرون كردم تا بيشتر از اين آزرده نشم ولي ميبينم كه هيچ راهي منو نجات نخواهد داد چرا هميشه بايد حس كنم تنهام هيچ دقت نكردي كه من كجام ؛ فكرنكردي من هم مي تونم خطا كنم؟ هميشه شرايط فقط با مردا نيست شرايط براي زن هم هستش چرا ازم غافلي؟فكر مي كني نجابت تا كي مي تونه همراهم باشه
تو را از بين صدها گل جدا كردم
تو سينه جشن عشقت رو به پا كردم
براي نقطه ي پايان تنهايي
تو تنها اسمي بودي كه صدا كردم
عشق من
بگو از پاكيه چشمه منو لبريز خواستن كن
با دستات حلقه اي از گل بساز و گردن من كن
اگه از مرگ باورها از آدمها دلم سرده
نوازش كن تو دستامو كه خيلي وقته يخ كرده
عشق من
ديگه دل واپس بودن واسم بسه
ديگه بيهوده پيمودن واسم بسه
زياديم كرده پژمردن زياديم كرده غم خوردن
توي بي داد تنهايي در عين زندگي مردن
عشق من
مرد کسی که همیشه حس کرده برتر و غالبه مردان همیشه از قدرت جنسی خودشون که هیچ جا قدرتی از این غریزه براشون ثابت نشده به خودشون بالیدن ،لذت را خدا در هر دو <<زن ومرد>> یکسان خلق کرد یکی از این لذت با حس مردانگی غالب دید خودشو ! دیگری از این لذت به لذتهایه دیگه ای دست یافت واز لذتش به چندین برابر استفاده برد؛ مرد درون خودش خودخواهی رو پرورش داد زن با مهر ومحبت مادر شدن و احساس لذت شادی و روح بخشش صدها برابر شد.
قدرت بزرگ کردن یه انسان درون خود آدم؛لحظه به لحظه درونت حس زنده بودن وزیبایی طبیعتت تو رو به اوج و شکوهِ معنوی میکشونه خداوند تورو لایق دید عظمت روحت؛ ظرافت جسمت؛قدرت تحمل درد همه رو درون و مختص زن قرار داد تا با بدنیا آوردن یه موجود زیبا دنیایی بزرگتر و روشنتر داشته باشه اون لحظه که از شیر وجودت زیباترین رو غذا میدی و هر زمان باهاش همراهی، چشمانی که شیر دادن خودشو رو به یه فرشته نگاه میکنه از نگاهش لذت میبره؛ گرمایی که از نوزادش تو آغوشش حس میکنه قدرت وجود خداوند رو براش تداعی میکنه پس همه جا و تو هر زمانی از خالقش سپاسگزاره؛ اون لذت واوج وعالمی که یه زن تو این شرایط درونش لمس میکنه با هیچ چیز قابل قیاس نیست و هیچ مردی درک نخواهد کرد واین آرزو همیشه درونشون پنهان خواهد ماند.
مردان در مقابل همون قدرت جنسی خودشون کاملاَ ضعیفند وبرای جبران این ضعف خود از کوچیک دیدن زنها به اوج میرسند و زنان در مقابل لذت جنسی قوی تر شده و با حفظ شان خود برای نشان دادن قدرت خود به مردهای ضعیف بال و پر و ارزش دادند.
زن با تحمل تمام سختی های جسمی و روحی برای زن و مادر بودن خود میزان قدرت خودشو نشون داد و مرد با نیروی قوی جسمی و اجتماعی و به قول خودش قدرت جنسی خود با آزار زن قدرتی بس عظیم اعلام کرد.
زن با جسم ظریف و زیبای خودش به همراه روح بزرگ و آگاهش دنیایی ساخت که بتونه تمام نامردیه مرد رو درون اون دنیا جا کنه ولی مرد با خودخواهی خودش عالمی ساخت که جزء خودش زنی نتونه به اون عالم پا بذاره ولی قلب بزرگ زن مهر به مرد رو پروراند.
پروردگار انتخاب صفت و خصلت رو به عهده ی این دو گذاشت مرد دروغ رو انتخاب کرد و زن واقعیت رو .......
حالا خودتون کلاهتون رو قاضی کنید بذارین به خیال مردا خودشونو قهرمان و دارنده ی کاپ بدونن ؛ درسته الان زنهای این دوره به نوعی دارن قیام میکنن ولی مردا به نوعی دیگه رنگ چماقشونو عوض میکنن فرقی نداره اگه مردی توی وبلاگش بارها بارها به خانومها هر چی دلش می خواد بار میکنه و حتی تاریخ مصرفی هم براشون گذاشته و برای تبرئه ی خودش گفته عده ای بر این عقیده اند که این آقا خودش هم جزء همون عده است اینو نمی شه انکار کرد .
می دونید چرا اغلب مردانی که سن بالا دارن مورد پسند هستند؟ چون همشون مثل ازگیل همیشه تا رو درختن کال و نرسیده هستن زمانی که از درخت کنده میشن میرسن ؛پس مردی که از دنیا دل کند تازه مرد و انسان میشه .
آرایه تو یکی از پستاش زیر دوش خودشو و میبینه و به خاطر زن بودنش از خدایش تشکر میکنه صدف از زن بودنش مغروره و همه جا از خودش و زن بودنش دفاع میکنه سارا خانومی، گوزل خانوم چون دید نمی تونه منطق توی مغزی جا بده سکوت ورفتن رو انتخاب کرد لیلا، اقلیما، مستانه ،آرمیتا زنی هستن که به هیچ مردی و تکیه گاهی نیاز ندارن و من آگر به یه هوایی خالی تکیه دادم به خاطر این بود که اون زمان شرایط ازم خواست و الان که به چنگ و دندون زندگیم حفظ کردم به خاطر زن و مادر بودنم هست نه با تکیه به خلایی که خودش یه تکیه گاه میخواد والان هم تلاش از من برای پیشرفت و حفظ؛ وسد راه شدن از مردِ من .
و باز با وجود تمام سختی ها صدها بار شکر میکنم که زن بدنیا اومدم و هزاران بار شکر که دختر بدنیا آوردم.
یه راز
دیدگان تو در قاب اندوه
سرد و خاموش
خفته بودند
زودتر از تو ناگفته ها را
با زبان نگه گفته بودند
از من و هر چه در من نهان بود
می رمیدی
می رهیدی
یادم آمد که روزی در این راه
نا شکیبا مرا در پی خویش
می کشیدی
می کشیدی
آخرین بار
آخرین بار
آخرین لحظه ی تلخ دیدار
سر بستر پوچ دیدم جهان را
باد نالید و من گوش کردم
خش خش برگهای خزان را
باز خواندی
باز راندی
باز بر تخت عاجم نشاندی
بازدر کام موجم کشاندی
گر چه در پرنیان غمی شوم
سالها در دلم زیستی تو
آه،هرگز ندانستم از عشق
چیستی تو
کیستی تو
ای دل چه ز جانم خواهی ای غم ز چه جانم کاهی
ترسم که جهانم سوزد؛ از دل چو بر آرم آهی
پدرم
با موهای سپیدش
پاکی قدومش
صفای وجودش
سنگینی سکوتش
نجابت و غرورش
و با زمزمه ی کلامش در جذبه محراب
گستره وسیع جنت بود
و من فقط پدر می خواندمش
باورم نمی شه پدرم ما رو تنها گذاشته نه نمی تونم تصویرش رو نگاه کنم نور نگاهش رو به خاطر دارم دیدن جسم بی جان پدرکه چشمانش رو بسته بودن خدایا می خواستی نشون بدی که قدرت همه چی رو داری من که قبول داشتم چرا ازمون گرفتی پدر تکیه گاهم که همیشه مثل یه کوه بود حالا زمانی که دلم گرفت سراغ کی برم کدوم مرد میتونه مردانگیه تو رو داشته باشه یه شهر برات گریستن خونه بدون تو خالیه همه چی برامون یاد و خاطره ی تو رو داره هر کی زنگ می زد نمتونست تسلیت بگه اونایی که با بیرحمی نبودنت رو یاد آور میشدن نمی فهمیدن که دارن قلب کسایی رو میشکنن که دنبال امیدشون هستن سنگینی رو رو دوشم حس کردم دلم گرفت خواستم سرم و بذارم رو سینه ات تا صدای قلبت منو آروم کنه ولی منو بردن سر مزاری گفتن که دیگه پدر اینجاست نه پدر من نمی تونه بره نمی تونه سایه اشو از سر م ی ت را ی خودش بگیره تو با من همیشه همراهی درونم تویه قلبم همراه م س ع و د دوستت دارم
کاش میموندی کاش گرمیه دستات رو ازمون دریغ نمی کردی کاش می دونستی که رفتنت برای همه مون بی پناهی می آره
پدر
چه بگویم از تو پدر که صفای خانه بودی
که یگانه تکیه گاهم تو در این زمانه بودی
چه کسی رسد به پایت به محبت وصفایت
به وفا و مهربانی به جهان یگانه بودی
قلب خسته ی پدر م دیگه طاقت درد رو نداشت .
من رفتم اردبیل .
آقا ی رضا گلکار که من یکی از طرفدارای بلاگش هستم تویه یکی از بلاگهاش به یه موردی اشاره کرده :
. دیگه پیر شدم. امشب که تو آینه خودم رو میدیدم، سفیدی موهای شقیقه م کاملا پیدا شده. اصلا به خاطر سفیدی موهام ناراحت نیستم. ولی به خاطر بالا رفتن سنم چرا. حالا دارم فکر میکنم مگه آدم تو سن بالا هم باید آرزو داشته باشه؟
میخوام بگم آقا رضا یه روز میرسه که بهت میگن دیگه ازت گذشته تو نباید اینو بگی یا اونو بخواهی بله اون روز که منطق وعقلت کامل میشه اون موقع که میفهمی آرزو چیه ؟ آرزو همونی که باید حتما به دستش بیاری و میدونی که آرزوسراغت نمی آد !بهت می گن از تو گذشته . زمانی که دیگه می فهمی چطوری زندگی کنی می گن دیگه بسته کافیه برو کنار نوبت جوونهاییه که هنوز کامل نشدن
بله آقا رضا آرزوی بشر محدود نیست زمانی نداره ولی یه چی می خواد که باید داشته باشی اراده و آزادی و عقل وخرد که جوانی با این صفتها سازگاری نداره پس وقتی سن بالا رفت ارزش درک می شه و دنبالش آرزو میآد و این آرزو ست که ارزش داره با این که این حق رو ازت می گیرن ولی شیرینترین آرزو اونیه که با منطق خواسته بشه نه با هوس و نادونی!
من می خوام اینجا یه گله از جامعه بکنم که ما زنهارو بیشتر محکوم میکنه تا جوونیم چون دختریم خواسته یا همون آرزو برامون قدغنه و از طرف پسرها و مردا باید تحقیر رو بپذیریم و زمانی که ازدواج کردیم چون زنیم باید جواب ندانم کاریهای مردمونو بدیم و باز آرزو و خواست زنه که نادیده گرفته می شه و اون موقع که سن بالا رفت و میگن این حقه جوونهاست کدوم قانون اینو میگه یا چه کسی این نا حقی رو قبول می کنه که ما زنهای ایرانی قبولش کردیم من یه آرزو دارم که بشم یه خفاش شب مونث و تمام مردا رو به قتل برسونم البته این یه شوخیه که اگر به واقعیت می پیوست عالی می شد و تنها کاری که کردم بزرگ کردن ۲ دختره که از الان دختر بزرگم معتقده تمام پسرا مثل سیب زمینین این هم انتقام من از این جامعه
گفتم که بانگ هستی خود باشم اما دریغ ودرد که زن بودم
بگذریم دوست خوبم اون موقع که تو ی این مکان ( وب لاگ) سن من برای بعضی ها معلوم شد به طریقی ازم فاصله گرفته شد و سردی به میون اومد که برام اوایل پذیرفتنش سخت بود ولی همه باید بدونن که یا نباید بذارن عمرشون بگذره و خودشونو بکشن یا قبول کنن که گذشت زمان براشون یه ارمغان داره اونهم پیریه و حالا بهتون می گم من هزاران آرزو دارم که برای شخص من به راحتی بدست خواهد امد از جمله شرکت در کنکور وقبولی همراه دخترم سال دیگه که این هم بسته به موافقت همسرم میباشد و باز میبینین که قلدری مردا اینجا هم مانعی هست .
یک پنجره برای من کافیست
یک پنجره به لحظه آگاهی و نگاه و سکوت (فروغ فرخزاد)
موجم ولي خاموش و خسته با دست خود در هم شكسته
آري من آن كوه غرورم در مانده و از پا نشسته
بذارين بگم كه رنج بزرگي تو دلم دارم كه روز به روز دراه منو از پا در مياره يه راز تو اعماق قلبم مثل يه اميد منو نگه داشته تا باشم، سنگيني و بزرگي دردم د اره زندگيم رو به تاريكي مبدل مي كنه نمي بينم هيچ پناهي يا يه نوري كه بتونه منطق بودنم رو ثابت كنه ودليلي براي هستيم باشه همون راز بد بختي منو بيشتر نشونم داده چي بگم از كي كمك بگيرم يا كي رو مقصر بدونم.
گفتم كه بانگ هستي خود باشم
اما دريغ و درد كه زن بودم
يه نفر تا چه حد مي تونه آرزو هاشو سراب ببينه (رنج زنده بودن) نشون مي ده كه خسته ام نمي تونم باشم نمي خوام احساسم رو تسليم فرازونشيب زندگيم كنم ديگه كافيه خودم مي خوام حكم كنم يه قماري رو شروع كردم نبايد قبول كنم كه باختم بودنم شايد نشانگر اينه كه بازنده سرنوشته نه من.
باغرور و با شتاب بر سينة نرم آب ديوانه ميخزيدم
در غائت خود خواهي بر انبوه سياهي جز خود نمي شنيدم
خروشان و بسته چشم با كوله باري از خشم
مي رفتم از خشم خوددنيا ويرانه سازم
در دفتر زندگي از خود افسانه سازم
اما ز بازي زمان گمراه و غافل بودم
در اوج پرواز هواي خواهش دل بودم
در سر نبود انديشه اي جز فكر ويرانگري
غافل من از افسانة طوفان و ساحل بودم
موجم ولي خاموش و خسته با دست خود در هم شكسته
آري من آن كوه غرورم در مانده و از پا نشسته
پيچيده طوفان در وجودم شد پاره از هم تارو پودم
در لحظه هاي واپسين
پيك اجل آمد مرا افتادم و از پا نشستم
بي داد طوفان آنچنان بر سنگ ساحل زد مرا
چون شيشه اي در هم شكستم
گفتم به خود اي موج سرگردان كه آخر بنگر به خود
چه بودي و اكنون چه هستي
حاصل چه بود از آن غرور بي دليلت
آخر به دست صخرةساحل شكستي